حال ندارم تعارف کنم...هرچی خواستی بردار :)

5 داستان

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-10:56 قبل از ظهر

در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی، در روستایی نزدیك نورنبرگ آلمان یك خانواده پر جمعیت 10 نفره زندگی می كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگی آنها را نمی داد برای همین او شبانه روزی كار می كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند.

در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهای آلبرت و آبریش. آنها علایق یكسانی هم داشتند و دوست داشتند در آینده نقاش یا مجسمه ساز شوند. آنها آكادمی هنر سوئد را برای تحصیل خود انتخاب كرده بودند.

سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسیدند. اما پدر قادر به پرداخت هزینه تحصیل هردوی آنها بطور همزمان نبود. برای همین قرار شد كه قرعه كشی كنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با كار در معدن كمك خرج تحصیل برادرش باشد.

قرعه به نام آبریش افتاد و او ...

ادامه ی داستان و 4 داستان دیگر را در ادامه ی مطلب مشاهده کنید.

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان  مطالب جالب 

کوتاه ترین داستان جهان

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-10:54 قبل از ظهر


کوتاه ترین داستان جهان توسط "ارنست همینگوی" نوشته شده است.

ارنست همینگوی کوتاه ترین داستان جهان را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است.

اگر تا به حال این اثر همینگوی را نخوانده‌اید، آن را به شما پیشنهاد میکنیم.


 "For Sale: Baby Shoes, Never Worn"

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده

نوشته بالا فقط یک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است.

گفته میشود «ارنست همینگوی» این داستان 6 کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته است و برنده مسابقه نیز شده است.

همچنین گفته می‌شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است.

منبع: سیمرغ


نوع مطلب : داستان  مطالب جالب 

رابطه تراشیدن ریش با سن مادر!

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-10:52 قبل از ظهر


جوانی همیشه ریشش را با تیغ می‌تراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند گفت: «مادرم می‌گوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر می‌کنند سنت زیاد است. آن وقت می‌گویند حتماً مادرش هم پیر است. پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»


نوع مطلب : داستان  پسر 

ما چقد زود باوریم!

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-10:28 قبل از ظهر


دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

منبع: برترین ها


نوع مطلب : داستان  مطالب جالب  علمی 

دانلود داستان و جک 1

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392-05:19 بعد از ظهر

رمز فایل:jok91.rzb.ir

برای دانلود اینجا کلیک کنید.(لینک از مدیا فایر/حجم:105kb )

رمز فایل:jok91.rzb.ir





نوع مطلب : جک و لطیفه  داستان 

داستان طنز:شرط ملا و دوستان

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1391-06:45 بعد از ظهر

در نزدیکی ده مُلا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود. 


نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

موسی و مرد فقیر

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:00 بعد از ظهر

در زمان حضرت موسی مرد فقیری بود که خیلی به خدا شکایت میکرد بابت فقرش . حضرت موسی به خدا گفت : خدایا چرا به این مرد رزق نمیدی تا اینقدر شکوه نکنه ! خدا گفت موسی زود قضاوت نکن. به اون مرد بگو امروز از فلان راه بره روزیش اونجاست . حضرت موسی به مرد گفت . مرد راه افتاد. وسطای راهش یه پل بود که همیشه ازش عبور میکرد . گفت بزار اینبار با چشم بسته از این پل رد شم. چشماشو بست و از پل رد شد... غافل از اینکه یک صندوق پر از طلا درست کنار پل بودو اون با چشم بسته ازش گذشت .
نتیجه اینکه : خیلی وقتا خود ما ادما فرصت های سر راهمون رو نمی بینیم و ازش میگذریم و بعد خدا رو سبب ناموفق بودنمون میدونیم.


نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

خرسه چی بهت گفت؟؟؟!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:سه شنبه 14 شهریور 1391-12:18 بعد از ظهر

http://tradea.org/uploads/s/Shortstory/1597.jpg
دویست سال پیش دو دوست همسفر شده بودند از کوهها و دشتها گذشتند تا به جنگلی پر درخت رسیدند کمی که در جنگل پیش رفتند صدای خرناس یک خرس قهوه ایی بزرگ را شنیدند صدا آنقدر نزدیک بود که آن دو همسفر از ترس گیج شده بودند یکی از دوستان از درختی بالا رفت بدون توجه به دوستش و اینکه چه عاقبتی در انتظار اوست دوست دیگر که دید تنهاست خود را بر زمین انداخت چون شنیده بود خرس ها با مردگان کاری ندارند . 
خرس که نزدیک شد سرش را نزدیک صورت مسافر بخت برگشته روی زمین کرد و چون او را بی حرکت دید پس از کمی خیره شدن به او راهش را گرفت و رفت . 
دوست بالای درخت پایین آمد و به دوستش که نشسته بود گفت آن خرس به تو چه گفت ، چون دیدم در نزدیکی گوشت دهانش را تکان می دهد . دوست دیگر گفت : خرس به من گفت : با دوستی همسفر شو که پشتیبان و یاورت باشد نه آنکه تا ترسید رهایت کند . به قول حکیم ارد بزرگ : «دوستی تنها برآیند نیاز ما نیست ، از خودگذشتگی نخستین پایه دوستی است» .

آن دو همان جا از هم جدا شدند . دوست ترسویی که به بالای درخت رفته بود تا انتهای جنگل می دوید و از ترس زوزه می کشید .

راستی خرس چه گفت؟؟ادامه ی مطلب را مشاهده کنید.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

آیا من به بهشت می روم؟!

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 13 شهریور 1391-12:09 بعد از ظهر

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.
او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!
پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!


قشنگ بود نظر بده.نشنیده بودی نظر بده.بار اولته وبلاگو میبینی نظر بده.


نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

نویسنده :RA Min
تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1391-09:55 بعد از ظهر

http://www.reiran.com/up/free/1378481054.jpg

"خسرو" (اشک بیست و چهارم) فرمانروای ایران پس از آنکه توسط مجلس مهستان به پادشاهی دودمان اشکانیان ایران انتخاب شد .
شنید عده ایی از رایزنان دربار به شاهزادگان " اُمیت " و " روژوه " ، فرزندان "پاکور" پادشاه پیشین ایرانزمین نهیب می زنند که پادشاهی از آن شماست و نه عمویتان خسرو!
هر دو برادر با این سخنان سرافکنده و سرشکسته می شدند ، بیشتر روزها در انزوا و تنها بودند .
پادشاه ایران ماجرای این دو را شنید از این روی امیت و روژوه را فراخواند و به آنها گفت : ریش سفیدان و خردمندان ایران مرا به فرمانروایی برگزیده اند اما باز هم برای من ارزش برادرم پاکور که اکنون در بین ما نیست و شما فرزندان او، بسیار مهمتر از این عنوان است . حال اگر هر دو شما به این نتیجه رسیده اید که بهتر است من در این موقعیت نباشم نامه ایی برای مجلس مهستان می نویسم و از آنها خواهم خواست این عنوان را به کس دیگری بدهند ، شاید انتخاب آنها شما باشید .
فرمانروا ، پسران پادشاه پیشین را تنها گذاشت تا فکر کنند . وقتی برگشت دید در مقابل تخت پادشاهی دو تاج شاهزادگی پسران پاکور است و این بدان معنا بود که آنها به شرایط جدید تن داده و نظر مجلس مهستان را پذیرفته اند و دیگر سهمی از قدرت برای خود قائل نیستند .
پاکور دستور داد تاج ها را به آنها برگردانند و از آنها خواست در کشورداری تنهایش نگذارند . و به آنها گفت قوی باشند و به سخن بدخواهان توجه نکنند و خود باشند یک اشکانی نجیب زاده ، فیلسوف کشورمان حکیم ارد بزرگ می گوید : آدم خودساخته ، بازیچه بادهایی که به هر سو روانند نمی گردد . و اینچنین بود که در طی 19 سال پادشاهی خسرو پادشاه اشکانی ، این دو برادر یاور او و افسرانی شجاع برای کشورمان ایران بودند .

دو نام "امیت" و "روژوه" که ریشه از زبان پهلوی باستان دارند امروز "امید" و "روزبه" خوانده می شوند .

منبع:http://da3tankotah.mihanblog.com/post/87



نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

چطور ازدواج کردی؟

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1391-02:03 بعد از ظهر

این سوال رو مریم خانم از دوستان متاهلش میپرسد تا بلکه او هم.....

پیشنهاد میدم اینو هم بخونید.واقعا خنده دار بود و البته روشن کننده.....ادامه مطلب رو ملاحظه کنید
 مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟

شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم
ادامه مطلب

نوع مطلب : دختر  پسر  داستان  مطالب طنز 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

سایت خودرو

نویسنده :RA Min
تاریخ:سه شنبه 16 خرداد 1391-01:36 بعد از ظهر

سایت خودرو سایتی است که درباره تمام اجزای خودرو مطالب را از منابع گوناگون با درج منبع آنها گرد آوری کرده است و همچنین سایت دارای یک انجمن گفتگو میباشد.مدیر سایت رامین کیانی پور دانشجوی رشته مکانیک است.

برای ورود به سایت بر روی کلمه سایت خودرو کلیک کنید.




دنبالک ها: سایت خودرو 

رد پای خدا

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 22 اسفند 1390-08:29 قبل از ظهر

این مطلبو تو وبلاگ دوستم  میخوندم.به نظم جالب اومد.

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا

 قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق

 داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش

 امد،دید که ...

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این

 صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را

 ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من

 خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت

 رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج

 داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت

 نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را

 میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

حالا یه دعا:

خدایا ما دیگه تو آغوش تو خسته شدیم.اگه ما رو زمین نزاری اینقدر تو آغوشت بمونیم تا عادت کنیم حتی شاید راه رفتن یادمون بره....پس ما رو زمین بزار




نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی  وبلاگ نازنین جون 

قدیما یادش بخیر

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 14 اسفند 1390-08:35 بعد از ظهر

قدیما خوب بود...


این داستان نشون میده چطور از توی کوچه به طور کاملا درب و داغون عبور کنی


تو یکی از پست ها یادتون میاد از ماندانا صحبت کردم.همون دختر همسایمون دیگه بابا.داشتم میگفتم که..آقا..اوی آقا.. تویی که پایین وبلاگ نشستی.آره با تو هستم دارم سر مردوم رو گرم میکنما.هواسمو پرت نکن.دیدی حواسمو پرت کردی حواسو با ه نوشتم.بابا گیج شدم.برو آقا برو.داشتم میگفتم...توی سرویس دانشگاه نشسته بودم داشتم دخترا رو دید میزدم.یکی از یکی زشت تر.البته یه چند تا خوشگل هم بینشون بود.به پسر های دورو برم نگاهی انداختم.همه داشتن مستقیم بهم نگاه میکردن.بگذریم...ادامه داره.کجا میری؟باهاله.بخونی ضرر نمیکنی.

ادامه مطلب

نوع مطلب : +18  دختر  پسر  داستان  مطالب طنز 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

معارفه عاشقانه

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:30 بعد از ظهر

معارفه عاشقانه

تشبیه شاعرانه!!!

 

خواندن این مطلب برای کسانی که میخواهند قرار ازدواج بگذارند توصیه میشود

 

اصلا ازش خوشم نمیامد.شل شل حرف میزد.وقتی میخندید دهنش مثل یک گاله تا آخر باز میشد. هیکل نا فرمی داشت.سایز ابعاد مختلف بدنش با هم نمیخوند!!!تازه چند برادر لات و شرور هم داشت که اگه فردا با هم ازدواج میکردیم اگه تقی به توقی میخورد حتما مثل پوستر به دیوار میچسبوندنم..اما چه کنم که مادرم با مادرش قرار گذاشته بود که بچه هامون یک روز بیرون خونه همدیگه رو ببینند وبیشتر با هم حرف بزنن شاید از هم خوششون بیاد.

خوب منم باید چکار میکردم از قدیم گفتن گوش دادن به حرف مادر از واجباته!

مادرم میگفت وقتی داری میری به خودت خوب برس و سعی کن که جاذبه های جنسی خودت رو به رخش بکشی !!!


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

شوید عمل نکرده

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:25 بعد از ظهر

شوید عمل نکرده

یك داستان بو دار!!!

 

بعد از ناهار همه داشتن تلویزیون نگاه میكردن.مهمونا رو میگم. ایلیا خواهر زادم كه اون موقع 6 سالش بود هم روی پای من نشسته بود.

ما همگی خونه یكی از دوستان خانوادگی ناهار مهمون بودیم. بعد از خوردن یك غذای چرب وگرم یك عده منچ بازی میكردن! یك عده تلویزیون می دیدن. یك سری هم حرفهای خاله زنكی رو دنبال میكردن.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • » سایت عکس از مراسم ها و زیارت گاه های زرتشتی
  • » وبلاگ همه چی دون
  • » سایت آفاب
  • » سایت جک و اس ام اس
  • » کتاب فروشی آفاب
  • » آفاب خودرو
  • » سایت خودرو در میهن بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic