حال ندارم تعارف کنم...هرچی خواستی بردار :)

کوتاه ترین داستان جهان

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-10:54 قبل از ظهر


کوتاه ترین داستان جهان توسط "ارنست همینگوی" نوشته شده است.

ارنست همینگوی کوتاه ترین داستان جهان را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است.

اگر تا به حال این اثر همینگوی را نخوانده‌اید، آن را به شما پیشنهاد میکنیم.


 "For Sale: Baby Shoes, Never Worn"

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده

نوشته بالا فقط یک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است.

گفته میشود «ارنست همینگوی» این داستان 6 کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته است و برنده مسابقه نیز شده است.

همچنین گفته می‌شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است.

منبع: سیمرغ


نوع مطلب : داستان  مطالب جالب 

رابطه تراشیدن ریش با سن مادر!

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-10:52 قبل از ظهر


جوانی همیشه ریشش را با تیغ می‌تراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند گفت: «مادرم می‌گوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر می‌کنند سنت زیاد است. آن وقت می‌گویند حتماً مادرش هم پیر است. پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»


نوع مطلب : داستان  پسر 

ما چقد زود باوریم!

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-10:28 قبل از ظهر


دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

منبع: برترین ها


نوع مطلب : داستان  مطالب جالب  علمی 

موسی و مرد فقیر

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:00 بعد از ظهر

در زمان حضرت موسی مرد فقیری بود که خیلی به خدا شکایت میکرد بابت فقرش . حضرت موسی به خدا گفت : خدایا چرا به این مرد رزق نمیدی تا اینقدر شکوه نکنه ! خدا گفت موسی زود قضاوت نکن. به اون مرد بگو امروز از فلان راه بره روزیش اونجاست . حضرت موسی به مرد گفت . مرد راه افتاد. وسطای راهش یه پل بود که همیشه ازش عبور میکرد . گفت بزار اینبار با چشم بسته از این پل رد شم. چشماشو بست و از پل رد شد... غافل از اینکه یک صندوق پر از طلا درست کنار پل بودو اون با چشم بسته ازش گذشت .
نتیجه اینکه : خیلی وقتا خود ما ادما فرصت های سر راهمون رو نمی بینیم و ازش میگذریم و بعد خدا رو سبب ناموفق بودنمون میدونیم.


نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

خرسه چی بهت گفت؟؟؟!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:سه شنبه 14 شهریور 1391-12:18 بعد از ظهر

http://tradea.org/uploads/s/Shortstory/1597.jpg
دویست سال پیش دو دوست همسفر شده بودند از کوهها و دشتها گذشتند تا به جنگلی پر درخت رسیدند کمی که در جنگل پیش رفتند صدای خرناس یک خرس قهوه ایی بزرگ را شنیدند صدا آنقدر نزدیک بود که آن دو همسفر از ترس گیج شده بودند یکی از دوستان از درختی بالا رفت بدون توجه به دوستش و اینکه چه عاقبتی در انتظار اوست دوست دیگر که دید تنهاست خود را بر زمین انداخت چون شنیده بود خرس ها با مردگان کاری ندارند . 
خرس که نزدیک شد سرش را نزدیک صورت مسافر بخت برگشته روی زمین کرد و چون او را بی حرکت دید پس از کمی خیره شدن به او راهش را گرفت و رفت . 
دوست بالای درخت پایین آمد و به دوستش که نشسته بود گفت آن خرس به تو چه گفت ، چون دیدم در نزدیکی گوشت دهانش را تکان می دهد . دوست دیگر گفت : خرس به من گفت : با دوستی همسفر شو که پشتیبان و یاورت باشد نه آنکه تا ترسید رهایت کند . به قول حکیم ارد بزرگ : «دوستی تنها برآیند نیاز ما نیست ، از خودگذشتگی نخستین پایه دوستی است» .

آن دو همان جا از هم جدا شدند . دوست ترسویی که به بالای درخت رفته بود تا انتهای جنگل می دوید و از ترس زوزه می کشید .

راستی خرس چه گفت؟؟ادامه ی مطلب را مشاهده کنید.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

آیا من به بهشت می روم؟!

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 13 شهریور 1391-12:09 بعد از ظهر

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.
او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!
پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!


قشنگ بود نظر بده.نشنیده بودی نظر بده.بار اولته وبلاگو میبینی نظر بده.


نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

نویسنده :RA Min
تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1391-09:55 بعد از ظهر

http://www.reiran.com/up/free/1378481054.jpg

"خسرو" (اشک بیست و چهارم) فرمانروای ایران پس از آنکه توسط مجلس مهستان به پادشاهی دودمان اشکانیان ایران انتخاب شد .
شنید عده ایی از رایزنان دربار به شاهزادگان " اُمیت " و " روژوه " ، فرزندان "پاکور" پادشاه پیشین ایرانزمین نهیب می زنند که پادشاهی از آن شماست و نه عمویتان خسرو!
هر دو برادر با این سخنان سرافکنده و سرشکسته می شدند ، بیشتر روزها در انزوا و تنها بودند .
پادشاه ایران ماجرای این دو را شنید از این روی امیت و روژوه را فراخواند و به آنها گفت : ریش سفیدان و خردمندان ایران مرا به فرمانروایی برگزیده اند اما باز هم برای من ارزش برادرم پاکور که اکنون در بین ما نیست و شما فرزندان او، بسیار مهمتر از این عنوان است . حال اگر هر دو شما به این نتیجه رسیده اید که بهتر است من در این موقعیت نباشم نامه ایی برای مجلس مهستان می نویسم و از آنها خواهم خواست این عنوان را به کس دیگری بدهند ، شاید انتخاب آنها شما باشید .
فرمانروا ، پسران پادشاه پیشین را تنها گذاشت تا فکر کنند . وقتی برگشت دید در مقابل تخت پادشاهی دو تاج شاهزادگی پسران پاکور است و این بدان معنا بود که آنها به شرایط جدید تن داده و نظر مجلس مهستان را پذیرفته اند و دیگر سهمی از قدرت برای خود قائل نیستند .
پاکور دستور داد تاج ها را به آنها برگردانند و از آنها خواست در کشورداری تنهایش نگذارند . و به آنها گفت قوی باشند و به سخن بدخواهان توجه نکنند و خود باشند یک اشکانی نجیب زاده ، فیلسوف کشورمان حکیم ارد بزرگ می گوید : آدم خودساخته ، بازیچه بادهایی که به هر سو روانند نمی گردد . و اینچنین بود که در طی 19 سال پادشاهی خسرو پادشاه اشکانی ، این دو برادر یاور او و افسرانی شجاع برای کشورمان ایران بودند .

دو نام "امیت" و "روژوه" که ریشه از زبان پهلوی باستان دارند امروز "امید" و "روزبه" خوانده می شوند .

منبع:http://da3tankotah.mihanblog.com/post/87



نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

چطور ازدواج کردی؟

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1391-02:03 بعد از ظهر

این سوال رو مریم خانم از دوستان متاهلش میپرسد تا بلکه او هم.....

پیشنهاد میدم اینو هم بخونید.واقعا خنده دار بود و البته روشن کننده.....ادامه مطلب رو ملاحظه کنید
 مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟

شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم
ادامه مطلب

نوع مطلب : دختر  پسر  داستان  مطالب طنز 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

رد پای خدا

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 22 اسفند 1390-08:29 قبل از ظهر

این مطلبو تو وبلاگ دوستم  میخوندم.به نظم جالب اومد.

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا

 قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق

 داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش

 امد،دید که ...

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این

 صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را

 ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من

 خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت

 رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج

 داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت

 نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را

 میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

حالا یه دعا:

خدایا ما دیگه تو آغوش تو خسته شدیم.اگه ما رو زمین نزاری اینقدر تو آغوشت بمونیم تا عادت کنیم حتی شاید راه رفتن یادمون بره....پس ما رو زمین بزار




نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی  وبلاگ نازنین جون 

معارفه عاشقانه

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:30 بعد از ظهر

معارفه عاشقانه

تشبیه شاعرانه!!!

 

خواندن این مطلب برای کسانی که میخواهند قرار ازدواج بگذارند توصیه میشود

 

اصلا ازش خوشم نمیامد.شل شل حرف میزد.وقتی میخندید دهنش مثل یک گاله تا آخر باز میشد. هیکل نا فرمی داشت.سایز ابعاد مختلف بدنش با هم نمیخوند!!!تازه چند برادر لات و شرور هم داشت که اگه فردا با هم ازدواج میکردیم اگه تقی به توقی میخورد حتما مثل پوستر به دیوار میچسبوندنم..اما چه کنم که مادرم با مادرش قرار گذاشته بود که بچه هامون یک روز بیرون خونه همدیگه رو ببینند وبیشتر با هم حرف بزنن شاید از هم خوششون بیاد.

خوب منم باید چکار میکردم از قدیم گفتن گوش دادن به حرف مادر از واجباته!

مادرم میگفت وقتی داری میری به خودت خوب برس و سعی کن که جاذبه های جنسی خودت رو به رخش بکشی !!!


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

شوید عمل نکرده

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:25 بعد از ظهر

شوید عمل نکرده

یك داستان بو دار!!!

 

بعد از ناهار همه داشتن تلویزیون نگاه میكردن.مهمونا رو میگم. ایلیا خواهر زادم كه اون موقع 6 سالش بود هم روی پای من نشسته بود.

ما همگی خونه یكی از دوستان خانوادگی ناهار مهمون بودیم. بعد از خوردن یك غذای چرب وگرم یك عده منچ بازی میكردن! یك عده تلویزیون می دیدن. یك سری هم حرفهای خاله زنكی رو دنبال میكردن.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

امان از بی بنزینی!

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:50 قبل از ظهر



مزقون چی!!!

 

 

این طنز سیاسی نیست لطفا گیر ندهید!

 

من آخرش نفهمیدم این قانون سهمیه بندی بنزین تو ایران فقط برای من یک نفره؟ چون هرچی نگاه میکنی خبری از کم شدن ترافیک و خلوتی خیابون ها نیست. مثل اینکه فقط من یکنفر هستم که برای جلو گیری از آلودگی هوا و حل معضل ترافیک باید ماشینم رو تو پارکینگ بزارم و خودم برای رسیدن به مقصد از اتوبوس و مترو آویزون بشم!

نه اشتباه نکنید!هر چندکه بعضی دوستان در کامنت خصوصی از من خواسته اند از استعدادم!!! در زمینه طنز سیاسی استفاده کنم اما باید عرض کنم که کور خوندید من زندون برو نیستم و این هندونه ها زیر بغل من نمیره من همون رویه خودم رو ادامه میدم میگید نه ادامه مطلب رو بخونید!


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

من و دختر محمود آقا !!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:46 قبل از ظهر

من و دختر محمود آقا !!!

 

قابل توجه دوستانی که نمیگذارن سرمون تو لاک  خودمون باشه!

 

مادرم همونجا میره روضه که فاطی خانوم,زن یکی از مسئولان کشور که اتفاقا وبلاگ نویس پر سر و صدای هم هست میره روضه. مادرم با نشست و برخاست با فاطی خانوم جدیدا پا تو یک کفش کرده که علی جونم به جای چشم چرونی و یللی تللی باید دختره یک آدم سیاسی رو بگیره.میگم آخه من آدم سیاسی از کجا گیر بیارم که دخترش رو بگیرم. میگه دختر محمود آقا که مقام خوبی هم تو کشور داره رو برات میگیریم. میگم مادر من, من یک عمره تو اتوبوس,کناره پنجره,و تو دانشگاه جاذبه جنسی ام رو به رخ این و اون کشیدم تا بلکم عاشق بشم بعد زن بگیرم آخرش هم که نتونستم حالا بلند شم عاشق یک دختره که ندیدم ونشناختم بشم؟اونم از مسئولان کشور. حالا مگه بابام از مسئولان کشور زن نگرفت چی کم داره؟


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

تیک عصبی!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:20 بعد از ظهر

تیک عصبی!!!

 

یک درس آموزنده برای اونایی که رو نگاهشون هیچ کنترلی ندارن!!!

 

یک فیلسوف شهیر شرق میگه:اگه میخوای به کسی چشمک بزنی مواظب نگاههای اطراف باش. چون قرار نیست چون شما حواستون به اونها نیست اونها هم حواسشون به شما نباشه!!!

 

عمو کوچیکم زنگ زد که اگه آب دستته زمین بگذار و همین شب جمعه بیا همدان. چون ما یک مهمونی گرفتیم و تو این مهمونی دختر خاله زن عموت رو هم دعوت کردیم تا به این بهونه شما دوتا کبوتر همدیگه رو ببینید شاید گره از بخت جفتتون باز بشه!


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

ووی ددم یاندی!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:18 بعد از ظهر

ووی ددم یاندی!!!

 

یک خاطره از بابام!!!

 

بابام 66 سال ازخدا عمر گرفت که 56 سال از این مدت رو در تهرون زندگی کرد اما هر بار که لب از لب باز میکنه لهجه غلیظش طوری نشون میده که انگار تازه به تهرون آمده.

دوستهای بابام هر موقع که به هم میرسند با گفتن"ووی ددم یاندی"(وای پدرم درآمد)که نشانگر یک خاطره براشون هست کلی میخندند .یک روز من تصمیم گرفتم رمز این جمله را بپرسم تا از علت خنده های انها سئوال کنم.

بابام اولش نمیخواست تا رازش بر ملا بشه تا اینکه پس از اصرارهای من وبه شرط انکه من از سرنوشت اون درس بگیرم و دنبال دختر مردم نرم پرده از این راز برداشت بابام می گفت:


ادامه مطلب

دنبالک ها: درآمد کلیکی 

بد شگون!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:سه شنبه 9 اسفند 1390-12:10 قبل از ظهر


بد شگون!!!

 

آیا باخوندن این مطلب نظر دکترمطلب قبلی رو تائید 


میکنید؟!!!

 

درسته که پدر خدا بیامرزش اون موقع  که زنده بود با ازدواج من و پری مخالف بود و دائم میگفت که من  دست وپا چلفتی وشیرین عقلم ,اما این دلیل نمیشد که من بخوام انتقام بگیرم و مجلس ختمش رو بهم بزنم.تازه اونم منی که اولین نفر مشکی پوشیده بودم و اونقدر سر خاکش به سر و روم زدم که همه من رو با اون پسر لندهورش اشتباه گرفته بودن.حتی وضع طوری شده بود که چند نفر زیر بغلم رو گرفته بودن و به من بعنوان پسر همسایه اشون تسلی میدادن!!!


ادامه مطلب

دنبالک ها: درآمد کلیکی 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • » سایت عکس از مراسم ها و زیارت گاه های زرتشتی
  • » وبلاگ همه چی دون
  • » سایت آفاب
  • » سایت جک و اس ام اس
  • » کتاب فروشی آفاب
  • » آفاب خودرو
  • » سایت خودرو در میهن بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic