حال ندارم تعارف کنم...هرچی خواستی بردار :)

رد پای خدا

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 22 اسفند 1390-08:29 قبل از ظهر

این مطلبو تو وبلاگ دوستم  میخوندم.به نظم جالب اومد.

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا

 قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق

 داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش

 امد،دید که ...

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این

 صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را

 ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من

 خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت

 رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج

 داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت

 نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را

 میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

حالا یه دعا:

خدایا ما دیگه تو آغوش تو خسته شدیم.اگه ما رو زمین نزاری اینقدر تو آغوشت بمونیم تا عادت کنیم حتی شاید راه رفتن یادمون بره....پس ما رو زمین بزار




نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی  وبلاگ نازنین جون 

قدیما یادش بخیر

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 14 اسفند 1390-08:35 بعد از ظهر

قدیما خوب بود...


این داستان نشون میده چطور از توی کوچه به طور کاملا درب و داغون عبور کنی


تو یکی از پست ها یادتون میاد از ماندانا صحبت کردم.همون دختر همسایمون دیگه بابا.داشتم میگفتم که..آقا..اوی آقا.. تویی که پایین وبلاگ نشستی.آره با تو هستم دارم سر مردوم رو گرم میکنما.هواسمو پرت نکن.دیدی حواسمو پرت کردی حواسو با ه نوشتم.بابا گیج شدم.برو آقا برو.داشتم میگفتم...توی سرویس دانشگاه نشسته بودم داشتم دخترا رو دید میزدم.یکی از یکی زشت تر.البته یه چند تا خوشگل هم بینشون بود.به پسر های دورو برم نگاهی انداختم.همه داشتن مستقیم بهم نگاه میکردن.بگذریم...ادامه داره.کجا میری؟باهاله.بخونی ضرر نمیکنی.

ادامه مطلب

نوع مطلب : +18  دختر  پسر  داستان  مطالب طنز 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

داستانی احساسی از یه بازی اینترنتی

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 16 دی 1390-03:09 بعد از ظهر


اسمش محمد بود ، همین جا شناختمش تو دنیای مجازی تراوین حسب تصادف 
۲۰ روز بعد از شروع بازی یه ده زد افتاد نزدیک پایتخت یا ده اول ما ، منم که دائم رو غارت بودم دهکدش رو فارم کردم .مکرر نامه میداد و از من میخواست که نزنمش اما کجا بود گوش شنوا… 
 
ادامش قشنگه کلیک کن و بخون

نوع مطلب : داستان  پسر 



  • » سایت عکس از مراسم ها و زیارت گاه های زرتشتی
  • » وبلاگ همه چی دون
  • » سایت آفاب
  • » سایت جک و اس ام اس
  • » کتاب فروشی آفاب
  • » آفاب خودرو
  • » سایت خودرو در میهن بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic