حال ندارم تعارف کنم...هرچی خواستی بردار :)

درویش و مراسم عزا

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 4 شهریور 1391-06:14 بعد از ظهر

درویشى را دیدم شتابان مى دوید. گفتم درویش كجا؟ گفت مراسم عزا ، گفتم مگه كى مرده؟ آهی كشید و گفت معرفت و وفا


نوع مطلب : sms 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

اس زیبا

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 29 مرداد 1391-09:43 بعد از ظهر

هیچ قصه گویی نیست كه داستانش این گونه آغاز شود ، كه یكی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه كهن ، برای بودن یكی ، دیگری را نیست می كنیم:
یكی بود،یكی نبود...!

نوع مطلب : sms 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

قضیه فینیش شد!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 28 اسفند 1390-10:10 قبل از ظهر

فینیش یعنی تموم.یعنی پایان.یعنی هرچی که تو بخوای.

من قضیه رو تمومش میکنم ولی قسم میخورم اگه بازم قضیه ای پیش اومد...


مطرحش میکنم...دنبالشو میگیرم....تا تمومش نکنم...تا تهشو در نیارم...از پا نمی افتم.

قضیه این نیست که حتما یه مشکلی یا یه چیزی باشه که فضولیمون گل کنه.
قضیه میتونه شغل منو و تو باشه.میتونه گفتگوی ساده بین دختر و مادر باشه.

مگه این نیست که هر وقت با یه صحنه ای چه زشت چه زیبا و چه عجیب و یا پیش پا افتاده روبرو میشیم.توی دل خودمون یه گوشه ای یه صدا میگه:قضیه چیه؟؟؟
در مورد عکس ها هم بگم توی گوگل  قضیه رو سرچ کردم اینارو برام آورد...!!!
در مورد عکس ها هم بگم توی گوگل  قضیه رو سرچ کردم اینارو برام آورد...!!!


نوع مطلب : دل نوشته 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

معارفه عاشقانه

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:30 بعد از ظهر

معارفه عاشقانه

تشبیه شاعرانه!!!

 

خواندن این مطلب برای کسانی که میخواهند قرار ازدواج بگذارند توصیه میشود

 

اصلا ازش خوشم نمیامد.شل شل حرف میزد.وقتی میخندید دهنش مثل یک گاله تا آخر باز میشد. هیکل نا فرمی داشت.سایز ابعاد مختلف بدنش با هم نمیخوند!!!تازه چند برادر لات و شرور هم داشت که اگه فردا با هم ازدواج میکردیم اگه تقی به توقی میخورد حتما مثل پوستر به دیوار میچسبوندنم..اما چه کنم که مادرم با مادرش قرار گذاشته بود که بچه هامون یک روز بیرون خونه همدیگه رو ببینند وبیشتر با هم حرف بزنن شاید از هم خوششون بیاد.

خوب منم باید چکار میکردم از قدیم گفتن گوش دادن به حرف مادر از واجباته!

مادرم میگفت وقتی داری میری به خودت خوب برس و سعی کن که جاذبه های جنسی خودت رو به رخش بکشی !!!


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

شوید عمل نکرده

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:25 بعد از ظهر

شوید عمل نکرده

یك داستان بو دار!!!

 

بعد از ناهار همه داشتن تلویزیون نگاه میكردن.مهمونا رو میگم. ایلیا خواهر زادم كه اون موقع 6 سالش بود هم روی پای من نشسته بود.

ما همگی خونه یكی از دوستان خانوادگی ناهار مهمون بودیم. بعد از خوردن یك غذای چرب وگرم یك عده منچ بازی میكردن! یك عده تلویزیون می دیدن. یك سری هم حرفهای خاله زنكی رو دنبال میكردن.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

تیک عصبی!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:20 بعد از ظهر

تیک عصبی!!!

 

یک درس آموزنده برای اونایی که رو نگاهشون هیچ کنترلی ندارن!!!

 

یک فیلسوف شهیر شرق میگه:اگه میخوای به کسی چشمک بزنی مواظب نگاههای اطراف باش. چون قرار نیست چون شما حواستون به اونها نیست اونها هم حواسشون به شما نباشه!!!

 

عمو کوچیکم زنگ زد که اگه آب دستته زمین بگذار و همین شب جمعه بیا همدان. چون ما یک مهمونی گرفتیم و تو این مهمونی دختر خاله زن عموت رو هم دعوت کردیم تا به این بهونه شما دوتا کبوتر همدیگه رو ببینید شاید گره از بخت جفتتون باز بشه!


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

ووی ددم یاندی!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:18 بعد از ظهر

ووی ددم یاندی!!!

 

یک خاطره از بابام!!!

 

بابام 66 سال ازخدا عمر گرفت که 56 سال از این مدت رو در تهرون زندگی کرد اما هر بار که لب از لب باز میکنه لهجه غلیظش طوری نشون میده که انگار تازه به تهرون آمده.

دوستهای بابام هر موقع که به هم میرسند با گفتن"ووی ددم یاندی"(وای پدرم درآمد)که نشانگر یک خاطره براشون هست کلی میخندند .یک روز من تصمیم گرفتم رمز این جمله را بپرسم تا از علت خنده های انها سئوال کنم.

بابام اولش نمیخواست تا رازش بر ملا بشه تا اینکه پس از اصرارهای من وبه شرط انکه من از سرنوشت اون درس بگیرم و دنبال دختر مردم نرم پرده از این راز برداشت بابام می گفت:


ادامه مطلب

دنبالک ها: درآمد کلیکی 

یک شب برفی!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-10:53 بعد از ظهر

یک شب برفی!!!

 

 پیش بینی هوا شناسی را جدی بگیرید

 

اصلا من شانس درس دادن ندارم. هر کی ندونه شما خوب  میدونید که اون دفعه میخواستم ریاضی یاد بدم که چه بلای سرم امد(وقتی معلم ریاضی شدم). یک بارهم که اون ماجرای سوتی دادن تو رستوران پیش امد(مال من مال تو )و حالا اینم سومیش:

گفتم دیرم شده داره هوا تاریک میشه دیگه باید برم. اما اون هی اصرار میکرد امشب......... 


ادامه مطلب


رابطه ریاضی با دختر همسایه

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-10:47 بعد از ظهر

وقتی كه معلم ریاضی شدم!

 

قلبم  تلپ تلپ میزد!ضربانم بالا رفته بود .وقتی ازم پرسید به من ریاضی یاد میدی (یكی از دخترهای همسایمون رو میگم)با دست پاچگی گفتم "آره چرا كه نه؟"اما آخه من كه از اتحاد ها فقط همون 2 تای اولش رو بلد بودم.حل معادله هم اگه دو مجهولی میشد توش میموندم.انتگرال و دیفرانسیل هم كه به كل تعطیل بود اما دیگه نمیشد زیرش زد.مرد و قولش!!!

پرسیدم:كی؟كجا؟

گفت:خوب بیا خونمون!

گفتم:


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

مال من و مال تو!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-10:45 بعد از ظهر

مال من و مال تو!!!

 

مژده مژده:در این مطلب از پشم  باد معده و فرت خبری نیست

 

حالا مانتو های رنگارنگش هیچ،اما روزی با یك ماشین مدل بالا میامد دانشگاه.از لحاظ زیبائی هم خدائیش چیزی كم نداشت بطوریكه تمام پسرهای دانشكده به نوعی میخش بودن.!

یك روز از سر كلاس آ مدم بیرون كه گلاب به روتون برم دستشویی.وقتی از دستشویی بیرون آمدم  دیدم اونهم از كلاس بیرون زده و تو محوطه ایستاده.منم به خاطر اینكه جاذبه جنسی ام رو به رخش بكشم بدون اونكه بهش توجهی نشون بدم از كنارش رد شدم كه یكمرتبه صدام كرد.....



ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

پشمی پشمی!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-01:30 بعد از ظهر


مضرات یا مزایای واجبی!!!

 سر گروهبان با عصبانیت داد میكشید:" یا الله !همه لخت شید ودست راستتان رو بالا ببرید!"

نه! نگران باشید منظور سر گروهبان لخت كامل نبود اون میخواست كه ما لباسهای نیم تنه بالا رو كامل در بیاریم  كه ما هم امرش رو اطاعت كردیم.وبه نظم تو صف ایستادیم.

من نفر سوم صف بودم. سرگروهبان روبروی نفر اول ایستاد. یك مرتبه صدای اوخ بلند شد.صدای اوخ مربوط به سرباز اول بود كه ساق پاش مورد اصابت نوک پوتین سرگروهبان قرار گرفته بود.سر گروهبان به ارشد گروه گفت:"برای این مرتیكه 48 ساعت اضافه خدمت یادداشت كن " بعد رو به همون سرباز كرد و گفت"آخه مرتیكه این زیر بغله یا لونه عقابه؟!مگه واجبی یا تیغ قحطیه یا میخوای مدل غربی موهای زیر بغلت رو فر بدی؟!"


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان  مطالب طنز 

فریاد در اتوبان!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-01:24 بعد از ظهر

فریاد در اتوبان!!!


خواندن این خاطره برای افرادی که قلب ضعیف دارند توصیه نمیشود!!!

 

افسانه میگفت:تو چرا زیر چشمت جای چنگه؟نکنه تو دوست دختر داری؟ اصلا نکنه قصد تجاوز به اون رو داشتی اون استقامت کرده؟یا اینکه نکنه با تو مخالفت کرده تو هم دست روش بلند کردی؟نکنه فردا تو زندگی ایندمون هم میخوای دست رو من دراز کنی؟نکنه خودت رو زدی به مظلومی و میگی من خودم رو وفق علم کردم و استاد ریاضی هستم و تخصصم هم دو اتحاد اوله!!!

هی گفت نکنه,نکنه,نکنه,که مجبور شدم اصل ماجرا رو براش تعریف کنم. شما هم که دیگه خودی هستید و از رازهای پیدا ونهان من خبر دارید پس اینم روش:

 



ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

یه روز صبح زود

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-02:43 بعد از ظهر

امروز راس ساعت 00:00:00 شروع شد.من باز مثل هر روز ساعت 7:00:00 از خواب بلند شدم.به مدت 00:07:36 تو جا خواب نشستم و به روبه رو خیره شدم.به امروز فکر میکردم که خدا میدونست قراره چی بشه.بلند شدم که برم پایین توی حال.از پله ها که داشتم میرفتم پایین یه نگاه به حال انداختم.نور خورشید اونو روشن کرده بود.صدای خروسی از دور میومد.

توی همین فکر ها بودم.از پله ها داشتم میومدم پایین که یکدفعه پام لیز خورد و مثل ... زمین خوردم.
سرم به شدت درد میکرد.جالب بود.حتی یه صدا هم از گلوم در نیومد.اصلا دیگه سرم درد نمیکرد.برگشتم وبه پله ها نگاه کردم.اونجا افتاده بودم.مثل یه جنازه.نه...اینا خواب بود...نه...من مرده بودم؟....من هنوز آرزو داشتم...سنی نداشتم...برگشتم و رو به حال کردم.صدای خروس دیگه نمیومد.نور خورشید بیشتر شده بود به طوری که اصلا مبل و قالی و تلویزیون پیدا نبود...

نتیجه اخلاقی:اول اینکه صبح به این زودی نباید آدم پا شه.دوم اینکه هر نوری که دیدی دلیل این نیست که اون روز روز خوبیه.سوم اینکه وقتی از پله ها داری میری پایین ببین آبی...سسی...چیز لیزی اونجا نریخته باشه که بری اون دنیا...

نامردی اگه این مطلبو کپی کنی.یه کم زور بزن از اون مخت کار بکش.



نوع مطلب : داستان 

کودک و خدا

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 13 بهمن 1390-11:45 بعد از ظهر

  1. کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن

    مرغ دریایی آواز خواند و کودک نشنید

    سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن

    رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد

    کودک نگاهی به اطرافش کرد گفت خدایا پس بگذار ببینمت

    ستاره ای درخشید ولی کودک توجه ای نکرد

    کودک فریاد کرد خدایا اااااااا به من معجزه ای نشان بده

    ویک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید

    کودک با ناامیدی گریست

    خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی

    بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد

    ولی کودک پروانه را کنار زد و رفـــــــــــت…



نوع مطلب : داستان 

خدایا !

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 13 بهمن 1390-11:44 بعد از ظهر

خدایا !
من دلم قرصه،
کسی غیر از تو با من نیست.
خیالت از زمین راحت ،
که حتی روز ،روشن نیست،
کسی اینجا نمی بینه ،که دنیا زیر چشماته،
یه عمره یادمون رفته ،زمین
دار مکافاته،فراموشم شده گاهی
که این پایین چه ها کردم،
که روزی باید از اینجا،
بازم پیش تو برگردم،
خدایا وقت برگشتن،
یه کم با من مدارا کن،
شنیدم گرمه آغوشت،
اگه میشه منم جا کن!


نوع مطلب : عاشقانه 

مدادهای رنگی

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 13 بهمن 1390-11:40 بعد از ظهر

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند، به جز مداد سفید.. هیچ کسی به او کار نمی داد. همه می گفتند: «تو به هیچ دردی نمی خوری»

یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد؛ ماه کشید، مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد.
صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد!



نوع مطلب : داستان 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
  • » سایت عکس از مراسم ها و زیارت گاه های زرتشتی
  • » وبلاگ همه چی دون
  • » سایت آفاب
  • » سایت جک و اس ام اس
  • » کتاب فروشی آفاب
  • » آفاب خودرو
  • » سایت خودرو در میهن بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic