حال ندارم تعارف کنم...هرچی خواستی بردار :)

sms عاشقانه 1

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 9 تیر 1391-08:17 بعد از ظهر

سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی !.
.گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !..
.گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !..
.او نه چشمهای خیس و شسته ام را.
.نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!
!فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
دیوانه باران ندیده !! "

نوع مطلب : عاشقانه 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

عشق و ایمان

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-09:48 قبل از ظهر

"اره عشق با ایمان هر دو در كنار هم و مكمل همدیگه، چه اتحاد زیبا و نا گسستنی و محكمیه و فكر میكنم تنها چیزی كه بتونه تو این دنیا ادما رو از بیهوده زندگی كردن و دنبال سراب بودن نجات بده همین عشق با ایمانه.

وقتی عشقت با ایمان بود میفهمی چی میگم و اونقدر عمیق و عظیم وبزرگ میشه كه تمام هستی خودت رو در راهش فدا می كنی.........

به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را

چون هر دوی اینا بدون همدیگه ناقص و معیوبن و نه تنها نجات بخش نیست كه گمراه كننده هم هست هم عشق بدون ایمان، هم ایمان بدون عشق

و چقدر زیبا شریعتی توصیف میكنه:

"ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.ایمان بی عشق تعصبی كور است و عشق بی ایمان كوری متعصب.عشق بی ایمان های و هویی است برای هیچ و عطشی بسوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است كه ان را نمیشناسی مگر به ان برسی و چون به ان رسیدی همچون سایه ای موهوم محو میگردد و جز خاكستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند .عشق بی ایمان تا هنگامی هست كه معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگرد و ان عشق با وصال اغاز.

ایمان بی عشق همچون محفو ظاتی است كه در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی امیزد واین است كه عالمی پدید می اورد جاهل و میبینیم كه چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است و پر از زنجیر و غل و بند كه روح را می میراند و دل را ویرانه میسازد و زندگی كلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و اثارش عبارت است ازریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق.......

وعشق بی ایمان اثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قر و غمزه و استعمال كردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازك كردن و اخم های كه در مواقع خاص حواله میگردد و غیره كه همه متوجه اسافل اعضا است و بس كه قلمرو این عشق از این مرز نمیگذرد .

واما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟

همین ایمان بی عشق كه موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان كه جوش و خروش و شر و شورهایی فصلی از زندگی است كه با پیری یا ازدواج یا كم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یك نامزد پولدار دیگری كه پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگویم ؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت كرد ان را فراموش میكنی"

 

 

خدایا بمن عشق با ایمان عطا كن.

 



نوع مطلب : عاشقانه  دختر  پسر 

دو خط موازی

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 15 بهمن 1390-01:42 بعد از ظهر

دو خط موازى زاییـده شدند.. پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند.

خط اولى گفت: ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لـرزید. خط اولـی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت:....

ادامه اش را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

نوع مطلب : عاشقانه  داستان 

ابراز عشق

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-09:22 قبل از ظهر

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابرازعشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.
 در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد: .....

ادامه اش در ادامه مطلب+نظر دهید


ادامه مطلب

نوع مطلب : عاشقانه  داستان 

دختر فداکار

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-09:09 قبل از ظهر

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: .....

ادامه اش در ادامه مطلب+نظر دهید


ادامه مطلب

نوع مطلب : عاشقانه  دختر  داستان 

تو را می‌شناسم

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-09:04 قبل از ظهر

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت..

بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: “که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست” پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: “زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: “شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می‌رسید.” پیرمرد جواب داد: “متاسفم. او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی‌شناسد.” پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید در حالی که شما را نمی‌شناسد؟ “پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت: “اما من که او را می شناسم.”

حالا که تا اینجا شو خوندی یه نظری هم بده تا دل ما رو شاد کنی.



نوع مطلب : عاشقانه  داستان 

عشق واقعی

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-08:57 قبل از ظهر

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!

حالا که تا اینجا شو خوندی یه نظری هم بده تا دل ما رو شاد کنی.



نوع مطلب : عاشقانه  داستان 

عشق خاموش

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-08:52 قبل از ظهر

حیف است حیف دست تو و دست های من
باید قبول کرد که رفتی… خدای من
بعد از تو آه حال غزل هیچ خوب نیست
بعد از تو آه آه نمانده برای من
یادش به خیر!پشت مرا ناگهان شکست
آن دوستی که خواست بمیرد برای من
حالا شب عروسیتان مست میکنم
تا بهتتان بگیرد از خنده های من
آقا مبارک است چه داماد خوشگلی!
خانم مبارک است به طعنه؟نه وای من
این خانه از همیشه خراب است تا هنوز
این سرنوشت بود نوشتند پای من؟


حالا که تا اینجا شو خوندی یه نظری هم بده تا دل ما رو شاد کنی.


نوع مطلب : عاشقانه 

گریه برای جدایی

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-08:41 قبل از ظهر

دیشب از اندوه و رنج بی وفایی گریه کردم

از غم تنهائی و بی هم صدایی گریه کردم

گوشه ی الونک خاموش٬ سرد وبی نشانی

هم صدا با مرغ شب از بی نوائی گریه کردم

نقش رویت را کشیدم باز در لوح خیالم

تا به یاد اوردم ان چشم سیاهت گریه کردم

در بغل زانوی غم بگرفتم وتا نیمه شب

از غم هجران وهنگام جدائی گریه کردم

یادم امد که شد فراموش خیالم

زین همه بی مهری و از بی وفایی گریه کردم

گوشه ای خلوت گزیدم در فراز ارزو

تا بیابم لحظه ای از غم رهایی گریه کردم . . . . . .

حالا که تا اینجا شو خوندی یه نظری هم بده تا دل ما رو شاد کنی.



نوع مطلب : عاشقانه 

آغوش گرم

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-10:01 بعد از ظهر

باران که می‌بارد…
باید آغوشی باشد…
پنجره‌ی نیمه بازی…
موسیقی باران…
بوی خاک…
… سرمای هوا…
گره‌ی کور دست‌ها و پاها…
گرمای عریان عاشقی…
صدای تپش قلب‌ها…
خواب هشیار عصرانه…
باران که می‌بارد…
باید کسی باشد


حالا که تا اینجا شو خوندی یه نظری هم بده تا دل من رو شاد کنی. 2ثانیه بیشتر طول نمیکشه عزیزم.


نوع مطلب : عاشقانه 

اگر کمی زودتر

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-08:40 بعد از ظهر

با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟

در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت می‌آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمی‌توانست باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند.

کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است.

وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت.



نوع مطلب : داستان 

دلیل عشق

نویسنده :RA Min
تاریخ:جمعه 23 دی 1390-12:58 بعد از ظهر

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟


دلیلشو نمیدونم ،اما واقعا دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی، پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم، چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم 






  • » سایت عکس از مراسم ها و زیارت گاه های زرتشتی
  • » وبلاگ همه چی دون
  • » سایت آفاب
  • » سایت جک و اس ام اس
  • » کتاب فروشی آفاب
  • » آفاب خودرو
  • » سایت خودرو در میهن بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic