حال ندارم تعارف کنم...هرچی خواستی بردار :)

زندگی زناشویی به دور از دعوا (طنز)

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1391-06:31 بعد از ظهر

یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم

دلیل موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم

قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین! زنده‌باد ! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای ! من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟

آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و ...

گفتم: پس اون مسائل کلی و مهم که تو در موردش نظر می‌دی، چیه ؟

آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم.


نوع مطلب : مطالب طنز 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

چطور ازدواج کردی؟

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1391-02:03 بعد از ظهر

این سوال رو مریم خانم از دوستان متاهلش میپرسد تا بلکه او هم.....

پیشنهاد میدم اینو هم بخونید.واقعا خنده دار بود و البته روشن کننده.....ادامه مطلب رو ملاحظه کنید
 مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟

شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم
ادامه مطلب

نوع مطلب : دختر  پسر  داستان  مطالب طنز 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

یه روز صبح زود

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-02:43 بعد از ظهر

امروز راس ساعت 00:00:00 شروع شد.من باز مثل هر روز ساعت 7:00:00 از خواب بلند شدم.به مدت 00:07:36 تو جا خواب نشستم و به روبه رو خیره شدم.به امروز فکر میکردم که خدا میدونست قراره چی بشه.بلند شدم که برم پایین توی حال.از پله ها که داشتم میرفتم پایین یه نگاه به حال انداختم.نور خورشید اونو روشن کرده بود.صدای خروسی از دور میومد.

توی همین فکر ها بودم.از پله ها داشتم میومدم پایین که یکدفعه پام لیز خورد و مثل ... زمین خوردم.
سرم به شدت درد میکرد.جالب بود.حتی یه صدا هم از گلوم در نیومد.اصلا دیگه سرم درد نمیکرد.برگشتم وبه پله ها نگاه کردم.اونجا افتاده بودم.مثل یه جنازه.نه...اینا خواب بود...نه...من مرده بودم؟....من هنوز آرزو داشتم...سنی نداشتم...برگشتم و رو به حال کردم.صدای خروس دیگه نمیومد.نور خورشید بیشتر شده بود به طوری که اصلا مبل و قالی و تلویزیون پیدا نبود...

نتیجه اخلاقی:اول اینکه صبح به این زودی نباید آدم پا شه.دوم اینکه هر نوری که دیدی دلیل این نیست که اون روز روز خوبیه.سوم اینکه وقتی از پله ها داری میری پایین ببین آبی...سسی...چیز لیزی اونجا نریخته باشه که بری اون دنیا...

نامردی اگه این مطلبو کپی کنی.یه کم زور بزن از اون مخت کار بکش.



نوع مطلب : داستان 



  • » سایت عکس از مراسم ها و زیارت گاه های زرتشتی
  • » وبلاگ همه چی دون
  • » سایت آفاب
  • » سایت جک و اس ام اس
  • » کتاب فروشی آفاب
  • » آفاب خودرو
  • » سایت خودرو در میهن بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic