حال ندارم تعارف کنم...هرچی خواستی بردار :)

عجیب اما واقعی

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 13 بهمن 1390-11:47 بعد از ظهر

خدایا به بزرگیت قسم به بخشندگی ومهربانیت قسم مارا ببخش وبیامرض خدایا همیشه کمکم کردی همه جا ومن ناشکر بودم همه جا یاریم کردی ومن گناه کار بودم بابا نداشتم اما می دانستم کسی هست همه جا یاریم کند همه جا دستم را بگیرد فقیر ترین توفامیل که هیچ تومحل بودم ازدواج کردم برای نامزدی پول قرض کردم اما همه دنیا بامن بود بدون پول واقعا پول خیلی مهم است باب همان داستان دوستمان که کوهنورد فقط یک متر بازمین فاصله داشت اما خدارا باورنداشت باور کنید هزاران بار خدارادرزندگیم حس کردم ودیدم وچه زیبا بود! آنروزی که به خدمت میرفتم مادر پیرم گریه کرد وگفت به خدا می سپارمت وخدا چه امانت داریست آن روز توجاده زاهدان باسرعت ۱۸۰کیلومتر با یک کامیون تصادف کردیم ۷نفر بودیم به خود خدا قسم حالا بعداز چند سال خودم موبه بدنم راست می شه موقع تصادف یکی من رابلند کرد پرتم کرد بیرون وکنارجاده روی پاهای خودم گذاشت زمین وقتی برگشتم باورنمی کنید دارم گریه مکنم یاد آن لحظه افتادم برگشتم دیدم ماشین هنوز توی هوا می چرخد هرچیز توی آن بود ریخت بیرون دوستام همه مجروح وکشته شدند ومن سالم بودم بدونه کوچک ترین خراشی خودم هنوز باورم نمی شد انروزخداامانتش راسالم برگرداند ما چی می خوایم ازدنیا خدایا یک لحظه ازماقافل نشومارا ازنعمت به یادت بودن محرم نکن این یکی ازآن لحظه های بود که من خدارا دیدم

نوع مطلب : پسر  داستان  مطالب جالب 

دختر فداکار

نویسنده :RA Min
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-09:09 قبل از ظهر

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: .....

ادامه اش در ادامه مطلب+نظر دهید


ادامه مطلب

نوع مطلب : عاشقانه  دختر  داستان 

پیرزن بغضش گرفته بود...

نویسنده :RA Min
تاریخ:چهارشنبه 5 بهمن 1390-07:33 بعد از ظهر

پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:مادر!آخرین نفر شمایید؟

پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.
توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.
پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.
شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".
بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.
پیرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد...

ادامه اش در ادامه مطلب+نظر دهید



نوع مطلب : داستان 

داستان واقعی از یک معلم و دانش‌آموز

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-08:17 بعد از ظهر

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

بقیه داستان در ادامه مطلب...............................................................

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 



  • » سایت عکس از مراسم ها و زیارت گاه های زرتشتی
  • » وبلاگ همه چی دون
  • » سایت آفاب
  • » سایت جک و اس ام اس
  • » کتاب فروشی آفاب
  • » آفاب خودرو
  • » سایت خودرو در میهن بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات