حال ندارم تعارف کنم...هرچی خواستی بردار :)

خرسه چی بهت گفت؟؟؟!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:سه شنبه 14 شهریور 1391-12:18 بعد از ظهر

http://tradea.org/uploads/s/Shortstory/1597.jpg
دویست سال پیش دو دوست همسفر شده بودند از کوهها و دشتها گذشتند تا به جنگلی پر درخت رسیدند کمی که در جنگل پیش رفتند صدای خرناس یک خرس قهوه ایی بزرگ را شنیدند صدا آنقدر نزدیک بود که آن دو همسفر از ترس گیج شده بودند یکی از دوستان از درختی بالا رفت بدون توجه به دوستش و اینکه چه عاقبتی در انتظار اوست دوست دیگر که دید تنهاست خود را بر زمین انداخت چون شنیده بود خرس ها با مردگان کاری ندارند . 
خرس که نزدیک شد سرش را نزدیک صورت مسافر بخت برگشته روی زمین کرد و چون او را بی حرکت دید پس از کمی خیره شدن به او راهش را گرفت و رفت . 
دوست بالای درخت پایین آمد و به دوستش که نشسته بود گفت آن خرس به تو چه گفت ، چون دیدم در نزدیکی گوشت دهانش را تکان می دهد . دوست دیگر گفت : خرس به من گفت : با دوستی همسفر شو که پشتیبان و یاورت باشد نه آنکه تا ترسید رهایت کند . به قول حکیم ارد بزرگ : «دوستی تنها برآیند نیاز ما نیست ، از خودگذشتگی نخستین پایه دوستی است» .

آن دو همان جا از هم جدا شدند . دوست ترسویی که به بالای درخت رفته بود تا انتهای جنگل می دوید و از ترس زوزه می کشید .

راستی خرس چه گفت؟؟ادامه ی مطلب را مشاهده کنید.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

نویسنده :RA Min
تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1391-09:55 بعد از ظهر

http://www.reiran.com/up/free/1378481054.jpg

"خسرو" (اشک بیست و چهارم) فرمانروای ایران پس از آنکه توسط مجلس مهستان به پادشاهی دودمان اشکانیان ایران انتخاب شد .
شنید عده ایی از رایزنان دربار به شاهزادگان " اُمیت " و " روژوه " ، فرزندان "پاکور" پادشاه پیشین ایرانزمین نهیب می زنند که پادشاهی از آن شماست و نه عمویتان خسرو!
هر دو برادر با این سخنان سرافکنده و سرشکسته می شدند ، بیشتر روزها در انزوا و تنها بودند .
پادشاه ایران ماجرای این دو را شنید از این روی امیت و روژوه را فراخواند و به آنها گفت : ریش سفیدان و خردمندان ایران مرا به فرمانروایی برگزیده اند اما باز هم برای من ارزش برادرم پاکور که اکنون در بین ما نیست و شما فرزندان او، بسیار مهمتر از این عنوان است . حال اگر هر دو شما به این نتیجه رسیده اید که بهتر است من در این موقعیت نباشم نامه ایی برای مجلس مهستان می نویسم و از آنها خواهم خواست این عنوان را به کس دیگری بدهند ، شاید انتخاب آنها شما باشید .
فرمانروا ، پسران پادشاه پیشین را تنها گذاشت تا فکر کنند . وقتی برگشت دید در مقابل تخت پادشاهی دو تاج شاهزادگی پسران پاکور است و این بدان معنا بود که آنها به شرایط جدید تن داده و نظر مجلس مهستان را پذیرفته اند و دیگر سهمی از قدرت برای خود قائل نیستند .
پاکور دستور داد تاج ها را به آنها برگردانند و از آنها خواست در کشورداری تنهایش نگذارند . و به آنها گفت قوی باشند و به سخن بدخواهان توجه نکنند و خود باشند یک اشکانی نجیب زاده ، فیلسوف کشورمان حکیم ارد بزرگ می گوید : آدم خودساخته ، بازیچه بادهایی که به هر سو روانند نمی گردد . و اینچنین بود که در طی 19 سال پادشاهی خسرو پادشاه اشکانی ، این دو برادر یاور او و افسرانی شجاع برای کشورمان ایران بودند .

دو نام "امیت" و "روژوه" که ریشه از زبان پهلوی باستان دارند امروز "امید" و "روزبه" خوانده می شوند .

منبع:http://da3tankotah.mihanblog.com/post/87



نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: سایت خودرو سایتی کامل درباره خودرو 

امان از بی بنزینی!

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:50 قبل از ظهر



مزقون چی!!!

 

 

این طنز سیاسی نیست لطفا گیر ندهید!

 

من آخرش نفهمیدم این قانون سهمیه بندی بنزین تو ایران فقط برای من یک نفره؟ چون هرچی نگاه میکنی خبری از کم شدن ترافیک و خلوتی خیابون ها نیست. مثل اینکه فقط من یکنفر هستم که برای جلو گیری از آلودگی هوا و حل معضل ترافیک باید ماشینم رو تو پارکینگ بزارم و خودم برای رسیدن به مقصد از اتوبوس و مترو آویزون بشم!

نه اشتباه نکنید!هر چندکه بعضی دوستان در کامنت خصوصی از من خواسته اند از استعدادم!!! در زمینه طنز سیاسی استفاده کنم اما باید عرض کنم که کور خوندید من زندون برو نیستم و این هندونه ها زیر بغل من نمیره من همون رویه خودم رو ادامه میدم میگید نه ادامه مطلب رو بخونید!


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

من و دختر محمود آقا !!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-10:46 قبل از ظهر

من و دختر محمود آقا !!!

 

قابل توجه دوستانی که نمیگذارن سرمون تو لاک  خودمون باشه!

 

مادرم همونجا میره روضه که فاطی خانوم,زن یکی از مسئولان کشور که اتفاقا وبلاگ نویس پر سر و صدای هم هست میره روضه. مادرم با نشست و برخاست با فاطی خانوم جدیدا پا تو یک کفش کرده که علی جونم به جای چشم چرونی و یللی تللی باید دختره یک آدم سیاسی رو بگیره.میگم آخه من آدم سیاسی از کجا گیر بیارم که دخترش رو بگیرم. میگه دختر محمود آقا که مقام خوبی هم تو کشور داره رو برات میگیریم. میگم مادر من, من یک عمره تو اتوبوس,کناره پنجره,و تو دانشگاه جاذبه جنسی ام رو به رخ این و اون کشیدم تا بلکم عاشق بشم بعد زن بگیرم آخرش هم که نتونستم حالا بلند شم عاشق یک دختره که ندیدم ونشناختم بشم؟اونم از مسئولان کشور. حالا مگه بابام از مسئولان کشور زن نگرفت چی کم داره؟


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: درآمد کلیکی 

عشق به اندازه یک سیگار!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-10:35 بعد از ظهر

عشق به اندازه یک سیگار!!!

 

این خاطره به ما میاموزد که هیچ وقت دروغ نگوئیم!!!

 

وقتی نشست تو ماشینم بوی عطرش همه جا رو گرفت. قد بلند ,چشم وابرو مشکی,موهای مش کرده,لبخند ملیح همه چیز دست به دست هم داده بود که من از همون نگاه اول عاشقش بشم وعاشقانه لکنت زبون بگیرم و نفسم به هن هن بیافته و نتونم سر صحبت رو باز کنم.

همینطور که سیگاری از کیفش در اورد گفت:اسمم نازی ... فوق لیسانس مدیریت دارم

با دست پاچگی جواب دادم :اسم منم علی... دانشجو ی...

امد تو صحبتم وگفت بذار من حدس بزنم.از کتابهائی که پشت ماشینت هست معلومه که دانشجوی پزشکی هستی .درست حدس زدم؟

از شما چه پنهون کتابهای پشت ماشینم اصول آشپزی بود که چون ورق ورق شده بود مادرم داده بود تا اونها رو بدم صحافی کنند واز خوش شانسی عنوانش مشخص نبود فقط خیلی قطور بود طوری که هر کی میدید با خودش فکر میکرد واقعا کتابهای درسیه.

گفتم: بعله دارم تخصص میگیرم

گفت:دیگه نمیتونم حدس بزنم! چه رشته ای؟

منکه دیگه اینجاش رو نخونده بودم با دستپاچگی مجدد گفتم:شکسته بندی!!!

اون همینطور که به سیگارش پک میزد گفت:نازی(منظورش خودش نبود ,من بودم)چه پسره با مزه ای حتما منظورت ارتوپدیه!

خدا پدرش رو بیامرزه که گند کاری من رو ماله کشی کرد. گفتم:آره همون که تو میگی!!

با لبخند شیطنت آمیزی گفت:خیلی پزشکی  رو دوست  داشتم اما حیف که ریاضی ام خوب نبود . حتما تو در ریاضی باید استاد باشی؟

خدایا عجب گیری افتادم مثل اینکه این ریاضی دست از سر من بر نمیداره

با ترس و لرز گفتم:نه من از ریاضی فقط دو اتحاد اول رو بلدم ,یخورده هم از معادله دو مجهولی سر در میارم!!!

اون همینطور که به وسط سیگارش رسیده بود گفت:نازی(منظورش خودش نبود ,من بودم)چه پسره با مزه ای حتما منظورت انتگرال و دیفرانسیله!!!

دیگه اینجا جوابش رو ندادم

###

بقیه صحبتهامون خصوصی بود و جسارتا به شما دوستان هیچ ربطی نداره.اما همین قدر بدونید که وقتی به آخر سیگارش رسید گفت: من پیاده میشم آقای دکتر!!

خیلی ناراحت شدم چون به اندازه یک سیگار کشیدن فقط با هم بودیم.در حالیکه شرم وحیا اجازه نمیداد با ترس و لرز گفتم :برای فرستادن والده برای خواستگاری میتونم یک شماره تلفن از شما داشته باشم؟

اونم گفت:چرا که نه آقای دکتر! من مدیر بخش مالی هتل ... هستم اینم شماره ام883000 هر موقع که خواستی زنگ بزن منشی ام ارتباط میده!

قربونت برم خدا دیگه بختم باز شد. دیگه خوشبخت شدم. با یک دختر با کلاس آشنا شدم.اما حیف که کار بدی کردم و از همون اول بهش دروغ گفتم. من از دکتری حتی زدن یک چسب زخم هم بلد نیستم چون معمولا کج وکوله میزنم دیگه چه بشه شکسته بندی یا اون چیزی که اون میگفت ارتو...

فردا صبح در حالیکه دستم میلرزید شماره اش رو جلوم گرفتم. مرگ یکبار شیون هم یکبار. زنگ میزنم و بهش میگم که خاطر خواهش شدم اما دکتر نیستم. از دیفرانسیل و انتگرال هم سر در نمیارم و فقط دو اتحاد اول رو بلدم

چند بار جملات بالا رو تکرار کردم. شماره تلفن رو با ترس ولرز گرفتم. پرسیدم هتل...؟خانمی گفت:بفرمایید.گفتم:با خانوم نازی... کار دارم.

گفت:منظورت اعظم خانومه؟اون الان نمیتونه صحبت کنه. چون رفته رو تختی چرکها رو بریزه تو ماشین لباسشویی

گفتم:اونجا کدام قسمته؟

گفت:رخت شویی هتله...

گفتم: فکر کنم اشتباه شده من با خانوم نازی... مدیر مالی  هتل کار دارم

صدا با خنده گفت:پس اگه اینطوره اشتباه گرفتی چو ن ما اینجا یک اعظم خانوم داریم که بهش میگن نازی در ضمن مدیر مالی هتل اقای... اعظم اینجا تو قسمت رختشویی کارگر.....

گوشی رو گذاشتم .دکتری من به مدیر مالی اون در!!!



نوع مطلب : داستان  مطالب طنز 

پشمی پشمی!!!

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-01:30 بعد از ظهر


مضرات یا مزایای واجبی!!!

 سر گروهبان با عصبانیت داد میكشید:" یا الله !همه لخت شید ودست راستتان رو بالا ببرید!"

نه! نگران باشید منظور سر گروهبان لخت كامل نبود اون میخواست كه ما لباسهای نیم تنه بالا رو كامل در بیاریم  كه ما هم امرش رو اطاعت كردیم.وبه نظم تو صف ایستادیم.

من نفر سوم صف بودم. سرگروهبان روبروی نفر اول ایستاد. یك مرتبه صدای اوخ بلند شد.صدای اوخ مربوط به سرباز اول بود كه ساق پاش مورد اصابت نوک پوتین سرگروهبان قرار گرفته بود.سر گروهبان به ارشد گروه گفت:"برای این مرتیكه 48 ساعت اضافه خدمت یادداشت كن " بعد رو به همون سرباز كرد و گفت"آخه مرتیكه این زیر بغله یا لونه عقابه؟!مگه واجبی یا تیغ قحطیه یا میخوای مدل غربی موهای زیر بغلت رو فر بدی؟!"


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان  مطالب طنز 

یه روز صبح زود

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-02:43 بعد از ظهر

امروز راس ساعت 00:00:00 شروع شد.من باز مثل هر روز ساعت 7:00:00 از خواب بلند شدم.به مدت 00:07:36 تو جا خواب نشستم و به روبه رو خیره شدم.به امروز فکر میکردم که خدا میدونست قراره چی بشه.بلند شدم که برم پایین توی حال.از پله ها که داشتم میرفتم پایین یه نگاه به حال انداختم.نور خورشید اونو روشن کرده بود.صدای خروسی از دور میومد.

توی همین فکر ها بودم.از پله ها داشتم میومدم پایین که یکدفعه پام لیز خورد و مثل ... زمین خوردم.
سرم به شدت درد میکرد.جالب بود.حتی یه صدا هم از گلوم در نیومد.اصلا دیگه سرم درد نمیکرد.برگشتم وبه پله ها نگاه کردم.اونجا افتاده بودم.مثل یه جنازه.نه...اینا خواب بود...نه...من مرده بودم؟....من هنوز آرزو داشتم...سنی نداشتم...برگشتم و رو به حال کردم.صدای خروس دیگه نمیومد.نور خورشید بیشتر شده بود به طوری که اصلا مبل و قالی و تلویزیون پیدا نبود...

نتیجه اخلاقی:اول اینکه صبح به این زودی نباید آدم پا شه.دوم اینکه هر نوری که دیدی دلیل این نیست که اون روز روز خوبیه.سوم اینکه وقتی از پله ها داری میری پایین ببین آبی...سسی...چیز لیزی اونجا نریخته باشه که بری اون دنیا...

نامردی اگه این مطلبو کپی کنی.یه کم زور بزن از اون مخت کار بکش.



نوع مطلب : داستان 

مستحق کیست

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 15 بهمن 1390-01:55 بعد از ظهر

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید..

ادامه دارد


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

دو خط موازی

نویسنده :RA Min
تاریخ:شنبه 15 بهمن 1390-01:42 بعد از ظهر

دو خط موازى زاییـده شدند.. پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند.

خط اولى گفت: ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لـرزید. خط اولـی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت:....

ادامه اش را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

نوع مطلب : عاشقانه  داستان 

هدیه ای به برادر

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-11:52 قبل از ظهر

یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره‌اش بیرون آمد متوجه پسربچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزد و آن را تحسین میکرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: این ماشین مال شماست، آقا؟
پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است. پسر متعجب شد و گفت: منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین‌جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش....

ادامش تو ادامه مطلب.نظر بدهید

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

جهنم و بهشت

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-11:50 قبل از ظهر

مردی در خواب باخدا مکالمه‌ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمی‌فهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند.

حالا که تا اینجا شو خوندی یه نظری هم بده تا دل من رو شاد کنی. 2ثانیه بیشتر طول نمیکشه عزیزم.




نوع مطلب : داستان 

پاره آجر

نویسنده :RA Min
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-11:47 قبل از ظهر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

حالا که تا اینجا شو خوندی یه نظری هم بده تا دل من رو شاد کنی. 2ثانیه بیشتر طول نمیکشه عزیزم.



نوع مطلب : داستان 



  • » سایت عکس از مراسم ها و زیارت گاه های زرتشتی
  • » وبلاگ همه چی دون
  • » سایت آفاب
  • » سایت جک و اس ام اس
  • » کتاب فروشی آفاب
  • » آفاب خودرو
  • » سایت خودرو در میهن بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic